قبل از شروع دوباره باز هم میگم که خدایا تو را شاکرم و عاشق و میدونم که تو هم منو دوست داری و من سپاسگزارتم....
اومدم ولی خیلی متفاوتم...حال و اوضاع خوبی هم ندارم...حادثه وحشتناکی پیش اومد که روی همه زندگیم تاثیر گذاشته میگذاره و خواهد گذاشت ... چون استمراری است و....
با مفاهیم ناراحت کننده ای آشنا شدم ...چیزایی که میشنیدم و یا میگفتم اما سرسری و سطحی و الان همه اونا برام معنا دارند.و از خدا میخوام برای هیچ کس تو تقدیرش از این روزها قرار نده...
سوختن و ساختن .... تنهایی .... دلتنگی .... چشم براهی .... خشک شدن اشک چشم....تنگ شدن را نفس...سوختن و سوختن و سوختن ....و خیلی مسائل دیگه ای که با از دست دادن عزیزدلی برای بازماندگانش باقی می مونه تا ابد ...
و ما در این مرحله وحشتناکیم....خییییییییییییییییییییییییییییییلی سختتتتتتتتتتتتتتتتتتتتته
خدا رو شکر میکنم به خاطر نعمتهایی که به من داده و ازش عاجزانه میخوام و التماس میکنم اونا رو ازم نگیره....
دوران خیلی خوشی داشتیم و من الان از اون دوران خاطرات گنگ و مبهمی دارم....اصلا یادم نمیاد که قبلن چطوری بودیم که اونقدر خوش بودیم....عکسا رو که نگاه میکنم از تو چشمامون انرژی بود که داد میزد ....سرخوشی حس زندگی....اما الان روح زندگی رو نمیبینم....یعنی نمیبینیم...
به آبجی کوچیکه گفتم چطوری اونطوری بودیم؟ گفت نمیدونم....اونم نگران برق نگاهش بود که دیگه نیست....نمیدونم
همچنان در خانه اول بهت و ناباوری ام...هیچ سوالیم جواب نداره
سوال های ما فاصله دنیا و برزخ رو پر میکنه ....کی جواب میده؟ ......پس چکار کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تا کی روزهای بی تو بودن رو بشماریم؟ تا کی همراه لحظه های بی تو بودنیم.تا کی تحمل داریم؟....خدایا تو از دل من خبر داری ....تو رو شکر میکنم و در ارتباطم با تو سعی میکنم بالیاقت باشم....اما جوابی به بقیه ندارم ...وقی به عدل تو شک میکنند...چی بگم...اعماق قلبم تو رو شکر میکنم ...اما در جواب سوالی که پیش میاد:شکر نعمت تعمتت افزون کند....برای ما ییکه همیشه شاکر تو هستیم چرا نعمت را گرفتی....چه حکمتی داشتی خدای من؟ خدایا ممنون از صبری که عطا کردی و میکنی.....همه خاندانم رو بدست سلامتی به تو میسپارم....خدایا خودت محافظشون باش و ما رو همیشه در کنار هم حفظ کن....این یه آرزو و دعای خالص به درگاه تو بزرگواره....این داغ برامون نه بس که خییییییییییییییییییییییلللللللللللللللللللللیییییییییییییییییییییییییییییییی ...زیاد ه.خدایا شکرت.
۱۳۰ روزه که هیچی یادم نمیمونه
تمرکز ۰ ۰ اصطلاحا Zero Zero
و هزاران هزار سوال بی جواب که برای پکوندن مخ از من گنده تراش هم کافیه....من که جای خود دارم.
سوالای اساسی و بی جواب که خیلی آدمو داغون میکنه....
و یه حس دلتنگی پر پر شدن دل برای عزیزت که روز به روز بیشتر میشه که کمتر نمیشه و زخمی عمیق رو دلی که همیشه هوای دایی عزیزم رو داره....روی قلبی که اون یه تیکه اش رو امیر عباسم....دایی گلم....با خودش برده و سوزشش هست و هست و هست....خیلی عمیق....
و ما این دوران را در حال گذریم.؟
نمیدونم
سخن از او هست و نيست ذهن پر از ياد او هست و نيست
يادش را غريبانه به دوش مي كشیم نگاهش را بي قرار فرياد مي كشیم
و چشمانش را بي صدا به آغوش مي كشیم و اوست كه هم هست وهم نيست...
پر مي كشم به سوي خيال و چه بي پروا در روياي كاذب خويش رها مي شوم
هيچ نيست جز سكوت... سكوت ... سكوت ... وباز هم سكوت...
واي كه چقدر اين سكوت مبهم را دوست ندارم
و چه بي صبرانه فرياد غرق در اين سكوت را
به انتظار مي نشينم
هيچ نمي گویيم...
دارم كه بگويم
اما نبايد گفت
شايد اين سكوت زيباتر است
فرياد سكوتمان را هيچ كس نشنيد
يا كسي نخواست كه بشنود
در خود شكستیم
نابود شدیم
باريدیم...
و هيچ كس نفهميد كه چه شدیم...
نه ماه بودیم، نه خورشيد...
اما هيچ دلي سراغ ما را از آسمان تنهايي اش نگرفت
گويي ابرها هيچ اند
و فقط ابرند و بايد ببارند... و تنها باريدیم...
خسته ام...
خسته از باريدن و تمام نشدن
خسته از بودن و نبودن...
اما بايد رفت
آنكه رفت، رسيد
پس بايد رفت و رسيد...
و شكوه و عظمت يك دنيا
هفت آسمان
و هفت دريا را ديد
طعم شيرين پرواز در اوج هستي را چشيد
و لذت پروانه بودن را با تمام وجود
در آغوش كشيد...
دایی عزیز دلم این روزها رو چگونه میگذرونیم ....و از خدا میخوام که کمکمون کنه....