تبليغاتX
خدا... ما ... زندگی ... روزگار

خدا... ما ... زندگی ... روزگار

روزهای زندگانی من

بررسی خودم و شرایط فعلی

انگار هیچی نمیخواد بهتر شه زمان خیلی سنگین میگذره و ما همچنان اندر خم یه کوچه ایم....بهت و ناباوری و دلتنگی

خیلی داغونم و بی روحیه....ضربه هولناکی به خودم و عزیزانم وارد شده ...نمیدونم چی میشه یا چی باید بشه

بی حوصلگیم کلافه ام کرده...خیلی هم احساس خستگی میکنم...خلاصه که داغووووووووووونم....افکار آزاردهنده یه لحظه رهام نمیکنه. اوایل بعد از اون فاجعه خودم میخواستم که همش به اون موضوع فکر کنم اما الان تقریبا ارادی نیست.نمیدونم شاید باید پیش یک مشاور برم.نمیدونم

وقتی فکر میکنم به اینکه نقاط ضعف و قوتم رو پیدا کنم و بررسی شون کنم ....خیلی زود خسته میشم....انرژی زیادی ازم میگیره.الانم که شرایط روحی ام خیلی وحشتناکه و میترسم خیلی میترسم که اینها در من ملکه بشه.و در ضمن تغییر دادن روحیات و اخلاقیاتی که به نظرم اگر یه جور دیگه بود بهتر بود ...خیلی سخته....اما خوشحالم که نقاط ضعفم رو پیدا میکنم....اما از اعصاب و روانم بگم؟

خیلی حساس شدم...زود عصبانی میشم....گذشتم کم شده و این تغییرات بدی که در من رخ داده کاملا محسوسه و عذابم میده...یه جوری شاید بشه گفت تعادلم رو زود از دست میدم و سریعا پشیمان از قضاوتهایی که پیش خودم کردم و از دست کسی عصبانی شدم و نتونستم بگذرم...البته نه همیشه ها اما این حالتهام زیاد شده و اینم بگم که شاید عوامل محیطی زندگیم هم در این مشکلات بی تاثیر نیست .نه اینکه بخوام توجیه کنم چون دارم خودمو ارزیابی میکنم ...محیط های تاثیر گذارم خیلی استرس زا هستند.

از همه ابنها گذشته خیلی دلتنگ عباس عزیزم هستم.باورم نمیشه و بار غصه خیلی سنگینی رو بدوش میکشیم.هممون.شاید برای همینه که نتونستیم به هم در این درد مشترک کمک کنیم و شاید من جایی بخودم اومدم که حس کردم نباید یه بار مضاعف بشم برای عزیزانم بلکه با بهبود اوضاع خودم بتونم بهشون کمک کنم.خیلی شرایط مزخرفیه خیلی.

چقدر دیشب احساس تنهایی میکردم عباس جان وقتی نمیتونستم دغدغه هامو باهات قسمت کنم...درد دل کنم و آرامش بگیرم....عباس خیلی دلتنگتم عزیز دلم.

میشکنم بی تو نیستی                          به سراغم نمیایی که ببینی            بی تو میمیرم و نیستی تو کجایی تو کجایی که ببینی ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 14:44  توسط _|./\/./\/  | 

حس چهارشنبه های بی تو

دایی گلم چهارشنبه ها حس غم و تنهایی عالم تو دلهامونه....همه جا پره از یاد و خاطرات تو درهمه لحظه ها و همه جاهایی که با هم بودیم...دیشب خونه مادر جون انرژی حضورت تو اتاق خودت بیداد میکرد...یادته روز مادر که خونه مادر جون تو قفسه بالای اتاقت دنبال یکسری وسایلت میگشتی عزیز دل....آبجی کوچیکه رفت رو دستت تا اون جا رو ببنه و تو مواظب بودی لباسش خاکی نشه....آبجی کوچیکه دیشب ریخت بهم اساسی....تو ذهنمون رو پر کردی با حتی کوچکترین خاطراتت.....خیلی سخته .... وای که لحظه لحظه اش جلوی چشمامون رژه میره

خدایا برای هیچ کس از این روزها نیار....برای خاندان ما هم نیار

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 8:45  توسط _|./\/./\/  | 

141 روز

صد و چهل و یک روز گذشت از بی تو بودن و ندیدن و ....همه چیز بی تو و بی تو و بی تو....عباسم عزیز دلم خوب میدونی که چه بر ما گذشت و میگذره....نگرانی دلواپسی دلهره استرس و همه حسهای گندی که براحتی میتونه ما رو از پا در بیاره....دلم میسوزه قلبم یه تکه اش نیست و زخمش تازه تازه تازه ....مخم هنگ هیچ چی نمیفهمم ....اصلا باور کردنی نیست آخه مگه میشه....چقدر تنهایی و بی پناهی بده....چقدر یه خاندان بی تو تنها شدند....بس که هکه کس همه بودی و حالا نیستیییی؟ تو که رفتی ظاهرا یک نفر رفت اما یک نفری که همه رو تنها کرد....و این روز شماری که داغونم میکنه و این دلتنگی که .....چی بگم؟ چی میتونم بگم؟....امیدم به خداست بوده و هست...خودش میدونه و از دلم خبر داره که همه رو سپردم به دستش که خار تو پای کسی نره....میدونم مهربونه و امیدم رو ناامید نمیکنه.....حضورش رو بوضوح حس میکنم......خداجون دوستت دارم
"عباس جان میخواستم ازت بپرسم ماده حاجبی که برای سی تی آنژیو استفاده میکنند ضرر نداره؟"
عباس خیلی مراقب خواهر و برادرات باش و از خدا سلامتی و طول عمر براشون بخواه و دعا کن
سایه شون همیشه همیشه همیشه بالا سر بچه ها و خونواده هاشون باشه.....حضور فیزیکیشون وجود عزیزشون همیشه همیشه تا ابدی که هستیم باشند....به امیییییییییییییییییییییییییییییییییید خدا
صلاح و مصلحتت رو خدایا تو خیر و خوشی و سعادت و سلامت و شادی برامون مقرر کن....مطمئنم بهت خداج.ن هوامونو داشته باش به عباسمون بگو یه یادی از ما بکنه ....خیلی دلتنگشیم
عباسم دایی گلم عاشقتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 10:19  توسط _|./\/./\/  | 

طعم شيرين پرواز در اوج هستي

طعم شيرين پرواز در اوج هستي ....طعم شيرين پرواز در اوج هستي ....طعم شيرين پرواز در اوج هستي

برای ما خیلی سخته...دیروز و دیروزها و ۱۳۱دیروز ما چطور داره میگذره و اینکه چطور گذشت...نمیدونم...چطور رد کردیم ؟....نمیدونم...فقط میدونم لطف و توجه خدا بوده و هست به ما که این ها رو رد کردیم و موندیم.....و البته که لطف خدا شامل حال ما خواهد بود....که اگر این امید نبود با اینهمه نگرانی و دلواپسی رو مگر میشه تاب آورد؟....اینهمه استرس و ترس و نا امیدی و بی معنا بودن و رنگ باختن رو تنها با امید به خدا و توکل و ایمان به مهر و رحمتش میشه تحمل کرد....به این امید که دیگه از این امتحان ها من رو نکنه....به قول عباسم دلم خیلی کوچیکه و طاقت امتحان بزرگ نداره خدا جونم....

۲ سال پیش تو یکی از اون مسافرتهای همیشگی که شارژ میشدیم اساسی که هر یه لحظه اش پر از خوشی و امید و انرژی و سعادت بود و عباسم منشا اون امید و انرژی....عباس به خودت میگم دایی عزیز و رفیق شفیقم.... تو با این همه مشغله الان که دوباره حال و هوای درس و دانشگاه کردی و قبول شدی و تاریخ مصاحبه ات رو نبودی و کنار خانه معبودت بودی و چقدر غصه خوردم که نرفتی و تو با چه صلابتی گفتی قسمت نبوده و.... اما امید و انگیزه من شدی همیشه بودی و هستی خواهی بود و حالا من و ما باز به انرژی تو نیاز داریم عزیز دلم ...اما نیستی ...عباس اونقدر باهات درد دل دارم اونقدر راهنمایی میخوام...اونقدر دلم میخواد خودمو برات لوس کنم....امااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا نیستی.....بمیرم برا دل عیالت....مادرت .....خواهر و برادرات.....برا دل هممون .....خیلی دلم برامون میسوزه....عباس خیلی مواظب مامانامون باش....بار غصه ات خیلی سنگینه عزیز دلم.....

دیروز که مهمونت بودیم تو هم بودی؟....اونقدر حضورت محسوسه که سوالم میدونم خیلی بدیهیه اما چه کنم؟

اونقدر زنگ صدات برق نگات  انرژی وجودت همه جا رو پر کرده که

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 9:8  توسط _|./\/./\/  | 

بازگشت...

قبل از شروع دوباره باز هم میگم که خدایا تو را شاکرم و عاشق و میدونم که تو هم منو دوست داری و من سپاسگزارتم....

اومدم ولی خیلی متفاوتم...حال و اوضاع خوبی هم ندارم...حادثه وحشتناکی پیش اومد که روی همه زندگیم تاثیر گذاشته میگذاره و خواهد گذاشت ... چون استمراری است و....

با مفاهیم ناراحت کننده ای آشنا شدم ...چیزایی که میشنیدم و یا میگفتم اما سرسری و سطحی و الان همه اونا برام معنا دارند.و از خدا میخوام برای هیچ کس تو تقدیرش  از این روزها قرار نده...

سوختن و ساختن .... تنهایی .... دلتنگی .... چشم براهی .... خشک شدن اشک چشم....تنگ شدن را نفس...سوختن و سوختن و سوختن ....و خیلی مسائل دیگه ای که با از دست دادن عزیزدلی برای بازماندگانش باقی می مونه تا ابد ...

و ما در این مرحله وحشتناکیم....خییییییییییییییییییییییییییییییلی سختتتتتتتتتتتتتتتتتتتتته

خدا رو شکر میکنم به خاطر نعمتهایی که به من داده و ازش عاجزانه میخوام و التماس میکنم اونا رو ازم نگیره....

دوران خیلی خوشی داشتیم و من الان از اون دوران خاطرات گنگ و مبهمی دارم....اصلا یادم نمیاد که قبلن چطوری بودیم که اونقدر خوش بودیم....عکسا رو که نگاه میکنم از تو چشمامون انرژی بود که داد میزد ....سرخوشی حس زندگی....اما الان روح زندگی رو نمیبینم....یعنی نمیبینیم...

به آبجی کوچیکه گفتم چطوری اونطوری بودیم؟ گفت نمیدونم....اونم نگران برق نگاهش بود که دیگه نیست....نمیدونم

 

همچنان در خانه اول بهت و ناباوری ام...هیچ سوالیم جواب نداره

سوال های ما فاصله دنیا و برزخ رو پر میکنه ....کی جواب میده؟ ......پس چکار کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تا کی روزهای بی تو بودن رو بشماریم؟ تا کی همراه لحظه های بی تو بودنیم.تا کی تحمل داریم؟....خدایا تو از دل من خبر داری ....تو رو شکر میکنم و در ارتباطم با تو سعی میکنم بالیاقت باشم....اما جوابی به بقیه ندارم ...وقی به عدل تو شک میکنند...چی بگم...اعماق قلبم تو رو شکر میکنم ...اما در جواب سوالی که پیش میاد:شکر نعمت تعمتت افزون کند....برای ما ییکه همیشه شاکر تو هستیم  چرا نعمت را گرفتی....چه حکمتی داشتی خدای من؟ خدایا ممنون از صبری که عطا کردی و میکنی.....همه خاندانم رو بدست سلامتی به تو میسپارم....خدایا خودت محافظشون باش و ما رو همیشه در کنار هم حفظ کن....این یه آرزو و دعای خالص به درگاه تو بزرگواره....این داغ برامون نه بس که خییییییییییییییییییییییلللللللللللللللللللللیییییییییییییییییییییییییییییییی ...زیاد ه.خدایا شکرت.

 ۱۳۰ روزه که هیچی یادم نمیمونه

تمرکز ۰ ۰ اصطلاحا Zero Zero

و هزاران هزار سوال بی جواب که برای پکوندن مخ از من گنده تراش هم کافیه....من که جای خود دارم.

سوالای اساسی و بی جواب که خیلی آدمو داغون میکنه....

و یه حس دلتنگی پر پر شدن دل برای عزیزت که روز به روز بیشتر میشه که کمتر نمیشه و زخمی عمیق رو دلی که همیشه هوای دایی عزیزم رو داره....روی قلبی که اون یه تیکه اش رو  امیر عباسم....دایی گلم....با خودش برده و سوزشش هست و هست و هست....خیلی عمیق....

و ما این دوران را در حال گذریم.؟

نمیدونم

سخن از او هست و نيست         ذهن پر از ياد او هست و نيست

يادش را غريبانه به دوش مي كشیم       نگاهش را بي قرار فرياد مي كشیم

 و چشمانش را بي صدا به آغوش مي كشیم                و اوست كه هم هست وهم نيست...

        پر مي كشم به سوي خيال        و چه بي پروا در روياي كاذب خويش رها مي شوم

هيچ نيست جز سكوت...                     سكوت ... سكوت ... وباز هم سكوت...

واي كه چقدر اين سكوت مبهم را دوست ندارم

                                    و چه بي صبرانه فرياد غرق در اين سكوت را

                                                                                    به انتظار مي نشينم

هيچ نمي گویيم...
                             دارم كه بگويم

                                               اما نبايد گفت

                                                          شايد اين سكوت زيباتر است

    فرياد سكوتمان را هيچ كس نشنيد

                                               يا كسي نخواست كه بشنود

در خود شكستیم

                                نابود شدیم

                                                  باريدیم...

                                                            و هيچ كس نفهميد كه چه شدیم...

نه ماه بودیم، نه خورشيد...

                              اما هيچ دلي سراغ ما را از آسمان تنهايي اش نگرفت

گويي ابرها هيچ اند

                           و فقط ابرند و بايد ببارند...                            و تنها باريدیم...

  خسته ام...

                            خسته از باريدن و تمام نشدن

                                                       خسته از بودن و نبودن...

اما بايد رفت

                       آنكه رفت، رسيد

                                                 پس بايد رفت و رسيد...    

و شكوه و عظمت يك دنيا

                                        هفت آسمان

                                                          و هفت دريا را ديد

     طعم شيرين پرواز در اوج هستي را چشيد

                                          و لذت پروانه بودن را با تمام وجود

                                                                                 در آغوش كشيد...

 

دایی عزیز دلم این روزها رو چگونه میگذرونیم ....و از خدا میخوام که کمکمون کنه....

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 11:14  توسط _|./\/./\/  | 

خاک پایت سرمه چشم ملک....

روز مادر يعني به تعداد همه ي روزهاي گذشته ي تو صبوري

روز مادر يعني به تعداد همه روزهاي آينده تو ،دلواپسي

روز مادر يعني به تعداد آرامش همه خوابهاي کودکانه تو، بيداري

روز مادر يعني مرور نه ماه خاطرات در او زنده بودن و با او تپيدن

روز مادر يعني بهانه  بوسيدن خستگي دستهايي که عمري به پاي باليدن تو چروک شد.

روز مادر يعني بهانه در آغوش کشيدن زني که نوازشگر همه سالهاي دلتنگي تو بود

روز مادر يعني باز هم بهانه ي مادر گرفتن ...

 

از خدای بزرگ و مهربون می خوام که همه مادر ها رو برای بچه هاشون نگه داره و هیچکس رو از این نعمت محروم نکنه.

به همه مامانا و به مامان گلم و یه مامان گل دیگه که خیلی میخوامشون این روز رو تبریک میگم و از اعماق قلبم براشون سلامتی و طول عمری با عزت و قدر شناسی بچه هاشون از فداکاریهای بزرگشون و خیلی چیزای خوب دیگه آرزومندم و از خدا اینا رو که گفتم با سماجت میخوام.

توی پاورقی به مادرهای آینده هم که از حالا یه جورایی نگرانی آینده نسلی که  اونا( بعد از خدا )مسئولشون هستند رو دارن و سعی دارن که به امید خدا یه آینده امنی رو در حد توانشون برای اونا بسازن و نیز به همه خانمها تبریک میگم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 13:41  توسط _|./\/./\/  | 

زندگی ... ساختن؟؟؟اصلاح

واقعا جای اصلاح یا ساختن یا بنا کردن تو زندگی کجاست؟

به چه قیمتی؟ باورهای ما تا چه حد تغییر کنه؟  مرز ذهن باز و تسلیم شدن به شرایط کجاست؟ اصلا مرزی هست ؟ یا هر کسی هر جور راحته؟ تا کجا؟ اصلا جایی هست؟

جایگاه اصول و قوانین ؟ خودمون وضع می کنیم ؟

میتونیم؟

تا کجا تخریب کنیم برای ساختن ؟ درست و غلط اگه معنی نداره پس معیار چیه ؟ میزان کجاست؟

تا کجا بریم که اگه غلط بود له نشیم ...نه له شدن نه ...بهتر بگم ویران کردن همانچه که هست ..هر چند اندک...یا اینه اونقدر مسیر رو دور کنیم که رسیدن بهش گم بشه:

جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را        نجستم زندگانی را گم کردم جوانی را

کنون با بار پیــری آرزومندم که     برگـردم         به دنبال جوانـــی کـوره راه زندگانــــی را

واقعا سخته ...

چی کار باید کرد؟

اگر درست و غلط معنا نداره  ... پس تغییر من به چه سمتی باید باشه  و اگر معنا داره پس چرا فقط دور ریختن باورهای من ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کنار اومدن با بی منطقی معنا داره ؟ با خودخواهی هر چند پنهان....

 

I've just Confused

 

به نظر من :

همیشه بهترین راه راحت ترین راه نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 15:27  توسط _|./\/./\/  | 

... آنم آرزوست

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوستای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابربشنیدم از هوای تو آواز طبل بازگفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برووان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیستدر دست هر کی هست ز خوبی قراضه​هاستاین نان و آب چرخ چو سیل​ست بی​وفایعقوب وار وااسفاها همی​زنموالله که شهر بی​تو مرا حبس می​شودزین همرهان سست عناصر دلم گرفتجانم ملول گشت ز فرعون و ظلم اوزین خلق پرشکایت گریان شدم ملولگویاترم ز بلبل اما ز رشک عامدی شیخ با چراغ همی​گشت گرد شهرگفتند یافت می​نشود جسته​ایم ماهر چند مفلسم نپذیرم عقیق خردپنهان ز دیده​ها و همه دیده​ها از اوستخود کار من گذشت ز هر آرزو و آزگوشم شنید قصه ایمان و مست شدیک دست جام باده و یک دست جعد یارمی​گوید آن رباب که مردم ز انتظارمن هم رباب عشقم و عشقم ربابی​ستباقی این غزل را ای مطرب ظریفبنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق

 

بگشای لب که قند فراوانم آرزوستکان چهره مشعشع تابانم آرزوستباز آمدم که ساعد سلطانم آرزوستآن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوستوان ناز و باز و تندی دربانم آرزوستآن معدن ملاحت و آن کانم آرزوستمن ماهیم نهنگم عمانم آرزوستدیدار خوب یوسف کنعانم آرزوستآوارگی و کوه و بیابانم آرزوستشیر خدا و رستم دستانم آرزوستآن نور روی موسی عمرانم آرزوستآن​های هوی و نعره مستانم آرزوستمهرست بر دهانم و افغانم آرزوستکز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوستگفت آنک یافت می​نشود آنم آرزوستکان عقیق نادر ارزانم آرزوستآن آشکار صنعت پنهانم آرزوستاز کان و از مکان پی ارکانم آرزوستکو قسم چشم صورت ایمانم آرزوسترقصی چنین میانه میدانم آرزوستدست و کنار و زخمه عثمانم آرزوستوان لطف​های زخمه رحمانم آرزوستزین سان همی​شمار که زین سانم آرزوستمن هدهدم حضور سلیمانم آرزوست

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 13:56  توسط _|./\/./\/  | 

به یادت و به یاریت

به یادت و به یاریت

دارم سعی میکنم راه جدیدی رو تجربه کنم ... چشمها را باید شست جور دیگر باید دید ...

صرف نظر از نتیجه که البته برام خیلی مهمه  و واقعا نمیخوام به عقب گام بردارم یا به عبارتی پسرفت داشته باشم

حرکت از من و برکت از تو... می خوام یه جور دیگه به زندگی نگاه کنم و البته معتقدم که با مطالعه و تحقیق و تفکر گام بردارم و امیدوارم که بتونم و پشیمون نشم و از تو نیرو و امید و انگیزه میخوام و مهمتر از همه ایمانی قلبی که آرامش همراه داشته باشه و...

الان  دوران آزمون و خطا را تجربه میکنم. گرچه معتقدم کل زندگی آزمون و خطاست اما الان نسبتا این قضیه برام نسبت به بقیه دوران زنگیم یه جورایی پررنگ تره . نمیدونم کارم درسته یا غلط ؟؟؟

به هر حال امیدارم که امیدوار باشم.

الان یه جورایی در آغاز راهم...تا کجا میروم و به کجا میرسم ؟   نمیدونم!

توکلت الی الله

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 10:7  توسط _|./\/./\/  | 

هدایت

توان ذهنیم داره تحلیل میره و دارم اینو درک میکنم.شایدم دارم افسرده میشم. نمیدونم.

هیچ وقت فکر نمیکردم هر روز غیر از مطالب زجز آور مطلب دبگه ای نداشته باشم. ناامیدی بر من مستولی شده.

در شرایط بحرانی بدی هستم و دارم ویران شدن ساخته هایی که براشون خیلی زحمت کشیده بودم ...در حد توانم .... را میبینم و جریان امور از دست من خارجه.

فقط از خدا میخوام دستهای پلید رو قطع کنه و همه ما رو هدایت...هدایتی راستین همراه با نور امید و آرامشی در قلب.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 16:8  توسط _|./\/./\/  |